حكيم ابوالقاسم فردوسى
584
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
من خون مگرى . فراوان بمانى سرآيد زمان * كسى زنده بر نگذرد زآسمان من نه فرّى بيش از جمشيد دارم كه پيور « 1 » ميان او را با ارّه ببريد و نه از آفريدون و كِي كواذ ، آن شاهان بزرگ و فرّخ نژاد . آنگاه كه مرگ سياوش رسيد ، گروى زره گلوى او را با دشنه بريد . همهء آنها شهرياران ايران و در هنگام رزم همچون نرّه شير بودند . آنها برفتند و ما ديرتر ، همچون شير ژيان بر گذر ماندهايم . ليك بدان كه پسرم - فرامرز - بيآيد و كين مرا از تو بخواهد . آنگاه رستم به آن شغاد پليد گفت : اكنون كه چنين بدى به من رسيد ، كمان مرا از تركش برآور و به زه كن و با دو تير در پيش من بگذار تا اگر شيرى به اينجا آمد ، گزندى به من نرسد و اين كمان بكارم آيد تا شير ، تنم را زنده ندرد و آنگاه كه مردم ، بر خاك افتم . شغاد كه چنين شنيد ، بيآمد و آن كمان چرخ را بركشيد و به زه كرد و در پيش تهمتن گذاشت . از مرگ برادر شاد بود و مىخنديد . در همان هنگام تهمتن به سختى و با آن زخمها كمان را برگرفت . ناگاه برادرش از تير او سخت بترسيد . پس برفت و درختى را سپر خود كرد و در پس آن پنهان گشت . درخت چنارى بود كه روزگار بسيارى بر آن بگذشته بود . ميانش تهى ، ليك برگهايش بر جاى بود . شغاد ناپاك انديش در پس آن نهان بود . رستم كه چنان ديد ، دست بگشود و با آن همه زخم ، تيرى رها كرد و درخت و برادرش را به هم دوخت و با آن كار ، به هنگام درگذشتن دلش را برافروخت . شغاد از زخم او آهى كشيد ، ليك رستم [ با تيرى ديگر ] درد را بر او كوتاه ساخت . آنگاه رستم گفت : همواره يزدان شناس بودهام و اكنون نيز يزدان را سپاسگزارم كه پس از آن كه جانم به لب رسيد ، هنوز دو شب بر اين نگذشته ، مرا چنان زورى بداد كه پيش از مرگم ، كين خود را از اين ناراستكار بخواستم . رستم ، اين بگفت و جانش از تن بيرون شد . همهء انجمن بر او به
--> ( 1 ) - پيور همان اسپيتيور - برادر جمشيد - است كه او را با ارّه به دو نيم كرد . ر . ك . ج 1 از كتاب حاضر ، ص 90 .